خرید بک لینک
دیشب موقع شام با بچه هام وراجی می کردم که حرف مردن پیش اومد . گفتم من اصلا دلم نمی خواد بمیرم و بقیه باشن . دخترم گفت واه چه خودخواه!!!! .........

گفتم تا جایی که یادم میاد از بچه گی دوست نداشتم بمیرم نه به خاطر اینکه با مردن از مواهب زندگی محروم میشدم بلکه این حس که من نباشم و بقیه باشن برام قابل تحمل نبود .اون موقع وقتی این حرف و زدم خواهرم گفت غصه نخور تو میتونی همون پیرزنی با شی که آخردنیا تبدیل به سنگ میشه .

دختر و پسرم شروع کردن به مزه پرونی .............. گفتم شوخی نمی کنم مشابه این حس رو در کارای دیگه هم دارم مثلا برام مهم نیست که به مهمونی دیر برسم اما برام خیلی مهمه که زودتر از دیگران اونجا رو ترک نکنم ناراحت میشم از مهمونی بیام بیرون اما بقیه هنوز اونجا باشن و خوش بگذرونن..................

پسرم میگه مامان با این روحیه ای که داری خدا به دنیا رحم کرده که پای تو رو تو کشوردوست و همسایه- افغانستان به این دنیا باز نکرده !!! . والا پتانسیل اینو داشتی که از انقلابیون انتحاری بشی ...................

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 22:58 توسط No name |

برچسب: نویسنده: پارسا میرزاپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 1:33

صفحه بندی