گفتم تا جایی که یادم میاد از بچه گی دوست نداشتم بمیرم نه به خاطر اینکه با مردن از مواهب زندگی محروم میشدم بلکه این حس که من نباشم و بقیه باشن برام قابل تحمل نبود .اون موقع وقتی این حرف و زدم خواهرم گفت غصه نخور تو میتونی همون پیرزنی با شی که آخردنیا تبدیل به سنگ میشه .
دختر و پسرم شروع کردن به مزه پرونی .............. گفتم شوخی نمی کنم مشابه این حس رو در کارای دیگه هم دارم مثلا برام مهم نیست که به مهمونی دیر برسم اما برام خیلی مهمه که زودتر از دیگران اونجا رو ترک نکنم ناراحت میشم از مهمونی بیام بیرون اما بقیه هنوز اونجا باشن و خوش بگذرونن..................
پسرم میگه مامان با این روحیه ای که داری خدا به دنیا رحم کرده که پای تو رو تو کشوردوست و همسایه- افغانستان به این دنیا باز نکرده !!! . والا پتانسیل اینو داشتی که از انقلابیون انتحاری بشی ...................
برچسب:
نویسنده: پارسا میرزاپور