یه روز تو ترافیک سر صبح گیر کرده بودم ، مثل همیشه مشغول اطرافم شدم یهو دیدم شیشه ی جلوی ماشین خیس شد تعجب کردم هوا که آفتابیه پس بارون از کجا میباره؟!! خوب که نگاه کردم دیدم شهردار محبوب دلها !!محبت کردن و برای چمن های بلوار یه جور آبیاری قطره ای ابداع کردن که نه تنها کف خیابون رو سیلابی می کنه ، ماشین های به گل نشسته در ترافیک رو هم میشوره ، و صد البته از معجزات این آب پاش اینه که
چمن ها هم هر چند دقیقه یه بار لبهای تشنه شون رو تر میکنند !!! به خودم گفتم تازه دارم میفهمم این حق کسب و پیشه ای که از ما میگیرن ، خرج چی میشه !!!!! بلاخره با هزار بدبختی از ترافیک و باران مصنوعی صبحگاهی_ هدیه ی شهردار خوش فکر _ خودم و ماشینم رو بیرون کشیدم و زدم تو جاده . کم کم داشت افکار ضد شهروندیم رنگ میباخت که یهو چشمم خورد به چراغ ها ی روشن وسط جاده، نگاهی به ساعت ماشین انداختم ،عدد 9:10 دقیقه رو نشون میداد ، 20 کیلومتری از دیدن اون همه چراغ روشن حرص خوردم و دندونای بیچاره رو مثل سنگای آسیاب رو هم ساییدم ، به یاد سال گذشته اوفتادم که چراغ برق مقابل محل کارم خراب شده بود و شبها واقعا دچار مشکل بودیم .دوندگی های زیاد و برو و بیا و این و ببین و اون نبین ها اثری نداشت . بلاخره به این نتیجه رسیدم بهتر ه یک چراغ برق بخرم و به اداره ی مربوطه هدیه کنم ، اینکار و کردم و بعداز اون تازه یه کفش پاشنه آهنی خریدم و سه ماه آزگار پاشنه ی اداره برق رو از جا کندم که بابا پس کو این چراغ برق ؟ بعد سه ماه یه چراغ تایمری چینی که سه دقیقه روشنی و سی دقیقه خاموش باش داشت ، جای چراغ برق اهدایی من آوردن نصب کردن که چیه ؟ در مصرف برق صرفه جویی باید کرد !!! با خودم گفتم " ای خاک برسر ما که تو این مملکت خدمات عمومی با توالت عمومی هیچ فرقی نداره " .
شب از زور خستگی زود خوابم برد تو خواب دیدم داعش حمله کرده و بمباران میکنه من و همسرم تو یه اتاقی قایم شدیم صدای داعشی ها هم که دارن خونه به خونه حمله میکنن از پشت پنجره خیلی واضح به گوش می رسید . از ترس میلرزیدم و تند تند از همسرم میخواستم اگه پیدامون کردن بگو ما از شماییم ، والا تو رو میکشن و من هم با خودشون میبرن .تو این گیر و دار یاد لعن و نفرین هایی افتادم که برای کم و کاستی های جامعه داده بودم و با خودم میگفتم کاش همون چراغ ها روشن بودن و پولشو از من و امثال من میگرفتن ، کاش هزینه ی شستشوی کف خیابون ها و کوچه ها رو از جیب سوراخ خلق در میاوردن و هزار کاش دیگه، اما امنیتمون رو بهمون بر میگردوندن . تو این فکرها و ترس و دلهره ها یه دفعه از خواب پریدم .به دور و برم نگاه کردم همه چیز با آرامش سر جای خودش بود و خبری از داعشی ها نبودهیچ وفت اینقدر از اینکه تو خونه ی خودم از خواب بیدار میشدم خوشحال نشده بودم. پا شدم از پنجره به حیاط نگاه کردم بارون ریز بهاری کف حیاط رو خیس کرده بود و نیمه ی دیگر ماشینم هم شسته شده بود ،دوباره یاد آبیاری قطره ای بلوار افتادم و دندونام رفتن که رو هم ساییده بشن ..... یه باره به خودم نهیب زدم ! زن حسابی اینجا جهان سوم و تو ِیه جهان سومی ...........شکر تناول می فرمایی که از خدمات اجتماعی می نالی ، تو را همین بس که امنیت داری و سر راحت بر بالین میزاری و بر می داری ....................
پ.ن. از مشقهای دیرین با اندکی دخل و تصرف
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 17:54 توسط No name |
برچسب:
نویسنده: پارسا میرزاپور
تاريخ: جمعه
9 تير
1396 ساعت: 1:33