چرا تلفنم و بلاک کرده بودی ؟
الان کجایی ؟
به این زودی رسیدی خونتون ؟
یعنی از این به بعد هر وقت خونه ای زنگ نزنم ؟
گوشام تیز میشه .
پول لازم دارم وضم خرابه .برام پول بفرست بدهکارم .................
یه نگاه کوتاه بهش میندازم چشمهام در اعماق برق النگوها و انگشتراش غرق میشه .
مکالمه تموم میشه . خانم دومی از دوستش آینه می خواد تا لب پروتز شده اش رو رنگ و جلای تازه ای بده . در حالیکه آینه و رژ لب رد و بدل میکنن اولی میپرسه
یعنی انقد از زنش می ترسه ؟ به من میگه وقتی خونه است باهاش تماس نگیرم .........
مینا _ پلنگ دوم _در حالی که مشغول ور رفتن به لبشه میگه من که تو فالت دیده بودم گفتم این و زنش خوب میشن .
پلنگ اول میگه به نظرت برم دعا بگیرم این و زنش و به جون هم بندازم ؟
با خودم فکر میکنم نکنه نامرئی شدم و اینا منو نمیبینن که انقد راحت در مورد مسائل خصوصیشون حرف میزنن؟ آروم دستم و میزارم رو پام و نیشگون تیزی ازش میگیرم .درد تندش باعث میشه یقین کنم که کاملا بیدارم و هوشیار .
مینا در حالی که تو آینه داره غنچه ی گلهای مختلف از رز و اقاقیا و ارکیده و حتی خر زهره رو با لبای پروتز شده اش امتحان میکنه میگه حتما اینکار و بکن . برو پیش حاج آقا مدنی کارش درسته .
اولیه میپرسه مطمئنی ؟
باورنمی کنی ؟ دعای مدنی باعث شد رضا هر ماه شونزده میلیون میریزه تو حسابم !!!
برق سه فاز که نه بلکه برق فشار قوی از سرم میپره و به اوج آسمونها پرواز میکنه . شونزده میلیون هر ماه ؟ با خودم میگم بابت چه جور خدماتی این همه پول به حسابشون ریخنه میشه ؟ والا عقل من که به جایی قد نمیده ..............
همون جور که تظاهر میکنم مشغول بازی با گوشیم هستم سرا پا گوش و هوشم به حرفای ایناست و خدا خدا میکنم نوبتم نشه تا مجبور شم این مکالمه ی جذاب رو رها کنم..... که دوباره
گوشی پلنگ اول زنگ می خوره و خانم شروع میکنه به حرف زدن . با خودم فکر میکنم طرف از دست زنش خودش و خلاص کرده و اومده بیرون تا از دل دلداده اش رفع کدورت کنه که از لحن مکالماتشون میفهمم نه بابا این بابا یه بابای دیگه است .
این یکی گویا محدودیت های اون اولی رو نداره . مکالمه خیلی دلنشین و به دور از هر گونه تنشی پیش میره که خانم مسیر گفتگو رو به سمت مشکل مالیش میبره و دلبرانه و با صدایی غمناک میگه بد جور درگیرم و پول لازمم . طرف هم گویا سریعا به خواسته ی خانم لبیک گفت و مکالمه ی تلفنی این دو کبوتر عاشق ! به خوشی تموم میشه .
از بخت بدم نوبتم رسیده و شوربختانه باید سالن انتظار رو ترک کنم . در حالی که از کنارشون رد میشم میشنوم که پلنگ اول به دوست لب غنچه ایش میگه به نظرت دعایی که گرفتم باعث شده احمد و زنش به جون هم بیوفتن ؟ مینا جونم در حالی که تو آینه از زاویه های مختلف لب پروتز شده اش رو چک میکنه می گه شک نکن ..................
شب بعد شام آنچه رو که دیده و شنیده بودم برای همسرم تعریف میکنم و میگم فک نمی کنی اگه این مردا که اینهمه برا ی زنان مطلقه ی معلوم الحال پول و وقت و ....... خرج میکنن نصفشو برای همسران خودشون هزینه کنند هیچ اختلاف و مرافعه ای با زناشون نخواهند داشت .
همسرم لبخند شیطنت آمیزی میزنه و با طنز خاص خودش میگه: خانم با اینا گرون حساب کردن من ارزونترشو سراغ دارم :)))
پ.ن. زنان مطلقه ی جوان که به بهانه های واهی و پیش پا افتاده از همسرانشون جدا میشن و در جامعه بدون هیچ کمک و حمایتی از ارگان و سازمانی شناور میمونن آفتی برای جامعه شده اند که کانون خانواده گی بسیارانی را به لرزه در میاورد .
. مسئولین، فکری و کاری ...........................................................
برچسب:
نویسنده: پارسا میرزاپور