خرید بک لینک
از وقتی بازار انتخابات داغه و شهر پرشده از عکسهای رنگ و وارنگ این کاندیداها یکی از سرگرمیهای من اینه که تو خیابون قدم بزنم و به چهره و چشمهای این کاندیداهای بیشمار خیره بشم و ژستها و شعارهاشون رو ارزیابی کنم . دیروز همینطور که در مسیررسیدن به محل کارم تو خیابون قدم میزدم به عکسها خیره شده بودم ، متوجه لبخند خاصی تو تمام عکسها شدم . لبخندی که نماینده های دور قبل اون رو به شکل خنده ی آشکاری در عکسهاشون نشون میدادن و کاندیداهای تازه کارهمون لبخند رو به شکل نامحسوس تری بروز داده بودن . یکی از اعضای پیشین شورا با پسر ده یازده ساله اش عکسی رو چمنها انداخته بود در حالی که دستهاشون دوردستها رو نشانه گرفته بود ، لبهاشون از ته دل می خندید . ایستادم و خوب نگاهشون کردم خنده ی جانانه ای بود. با خودم گفتم این پدر و پسر حسابی دارن به ریش ما می خندن ،رای از ما و خوردن ار اونها ............................

جلوتر بنر بزرگی از مرد جوانی بود که تقریبا پشت عکس دایی جان شهردار پنهان شده بود و شعار تبلیغاتیش این بود خواهر زاده ی شهیدان ...................تا به حال فرزند و همسر و خواهر و مادرو پدر شهید و غیر و ضالک شنیده و دیده بودم اما به خدا نمی دونستم که خواهر زاده ی شهید بودن هم میتونه رزومه ی کاری محسوب بشه . با خودم گفتم بخشکی شانس یه دایی هم نداشتیم که به زور گزنک هم که شده بفرستیمش جبهه و یه جورایی سرش رو زیر آب کنیم و به نون و نوایی برسیم .

همین جور که جلوتر میرفتم دیدم یکی از مداحین هم خودش رو کاندید کرده و صد البته بر همگان آشکاره که شهر بیش از هر تخصص و حرفه ای به یک مداح قابل نیاز داره که به وقت دلتنگی اشک ملت رو به خوبی در بیاره ! به خودم گفتم من به این کاندید حتما رای میدم . همینطور که پیش میامدم سرم رو بلند کردم و اون بالاها تو آسمون تصویر مدینه ی فاضله ی شهر رو دیدم که دور قبلی شایعه بود که تنها چهار میلیارد!! برای کاندیداتوریش خرج کرده بوده ، که البته همگان دانند که اینان برای خدمت به خلق آمده اند !!! . خلاصه مدینه جان در حال بستن دکمه ی کت راهی شورای شهر بود و اینجور که عکس نشان میداد ایشان ابدا منتظر نتیجه ی انتخابات نخواهند ماند، چرا که گویی صندلی شورای شهر بی تابانه در انتظار ماه تحت مبارک ایشونه .

دو تا خیابون اونطرف تر چشمم خورد به این شعار "حسابرس آمد " با خودم گفتم یا امامزاده شایان این بیاد دیگه کار بقیه لنگه ........

دیدم داره دیرم میشه قدمهامو تندتر کردم و تلاش کردم فقط به شعارها توجه کنم . می خوندم " می خواهم مفید باشم نه مهم " یکی نیست بگه تو همون مضر نباش مابقی پیشکشت . " تنها چیزی که من میتوانم به شما بدهم خون و اشک و عرق است " جل الخالق موندم این شعار رو کی برا این بخت برگشته انتخاب کرده مطمئنم باهاش خصومت شخصی داشته . به خودم میگم اشک و خون پیشکشت لطفا عرق و رد کن بیاد !!! "دلم هوای آفتاب می کند " عزیز دل برادر بعد انتخابات ایشالله با خانم بچه ها یه سفر به سواحل آفتابی هاوایی، فلوریدا ، برزیل، جنوب فرانسه ویا جنوب اسپانیا میری .حالا اگه توفیق زیارت اونجاها رو نداشتی ، همین سواحل آفتابی آنتالیا هم بدک نیست غنیمته برو ویه حموم آفتاب دبش بگیر ............

" شهر ما هوای تازه می خواهد " البته خانواده ی معزز هم چندیست هوس یه ویلا تو یه منطقه ی خوش آب و هوا کردن .حالا انشالله به حول و قوه ی الهی اگر کاندید شدی، گور بابای شهر، خودت و خونواده ات برین تو ویلا حال و هوایی تازه کنید. . " فهیمه هم آمد " خوش آمد ، خوش آمد. . به خودم میگم حالا که همه رفتن دور بعدی حتما یادم باشه منم کاندید شم . اگه رای نیارم لااقل برا بی زینسم که تبلیغ خوبی میشه . همه منو میشناسن و از کار و بارم خبر دار میشن و بازارم سکه میشه .

قدمهای بعدی رو در رویای انتخابات دور بعد و تهیه ی متن سخنرانی های غرا و شعارهای انتخاباتی توپ ، تندتر برمیدارم ، که یک دفعه چشمم می خوره به عکس یه جیگر طلای بزک دوزک کرده ی لپ گلی ، زیر عکسش نوشته ، "بانوی اردیبهشت " به خودم میگم ای بخشکی شانس .این شعار خوبی بود برا من که اردیبهشت برند من محسوب میشه . خودم و دلداری میدم و به خودم میگم مردم از این همه شعار خسته اند پس بهتره بی شعاری شعار انتخاباتی من باشه و تنها این جمله رو رو بنر های تبلیغاتیم حک کنم که " ما هیچ شعاری نداریم " خیلی از انتخاب خاص و متفاوتم خوشحال بودم و قدمهام برا رسیدن به مقصد تند و تندتر میشد که یه دفعه چشمم افتاد به یک بنر تبلیغاتی که زیر عکسش نوشته بود " ما هیچ شعاری نداریم " ای دو صد بار لعنت به این شانس که جمله هام از ذهن بیرون نتراویده توسط دیگران به سرقت میره . از این سرقت ادبی آنچنان به خشم آمده بودم که کم مونده بود دندونام از فشار سایش به یه مشت آرد تبدیل بشه ، که دم در محل کارم چشمم خورد به عکس "ماه سلطان " بانو ، و این شعار " رای ما ماه سلطان " یه دفعه زدم زیر خنده جوری دهنم به خنده باز شد که صدای تشکر تشکر دندونهای در حال |پودر شدنم رو شنیدم . و به خودم گفتم دیگه وقتی ماه سلطان بانو اومده لطفا تو یکی بی خیال کاندیداتوری شو حاج خانم .......................

فردا صبح که تلفنم رو روشن کردم پیام دوست طنز پردازم توجهم رو جلب کرد " موووگه خانم ابرون کمون !! با این فیگور و ژستتون ...... نکنه که کاندیدا شدین ... تو شهرتون ؟ " یادم اومد شب قبل عکس پروفایلم رو عوض کرده بودم . جواب نوشتم و با تشکر از لطفش نگاشتم از خونه تا محمود آباد پر بود از کاندیدا های گل گلی با لپای من گلی .....ژستای فیلم و فیگوری ..... منم تا پام رسید یه جا زدم تو کار عکاسی تا برای دور دیگه بشم منم یه کاندیدا برای شهر خوشگلا .........

دارم به عکسم نگاه میکنم نگاهی به دور دستها دارم و لبخند ملایمی بر لب . این عکس واقعا تمام شرایط تبلیغاتی شدن رو داره نگاه به دور دست و لبخند ، مونده شعار تبلیغاتی ! آهان به گمانم این خوب باشه " شهر ما دور اندیشی می خواهد " " دو راندیشی را پیشه خواهیم کرد " فکر میکنم از اونجایی که عکس رو در ساحل زیبایی گرفتم شعار انتخاباتی ام باید ربطی به گردشگری و ساحل داشته باشه

" دور اندیشی در گردشگری "

و بلاخره بهترین شعار ممکن

" با مووووگه به ساحل امن و آرامش گردشگری خواهید رسید "

وعده ی دیدار ما انتخابات 1400

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 10:56 توسط No name |

برچسب: نویسنده: پارسا میرزاپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 1:33

صفحه بندی