خرید بک لینک

یکی از کارهایی که هر سال روز تولدم انجام میدم اینه که اولین کسی باشم که به خودم تبریک و تهنیت و شادباش میگه، و حتما تو روز تولدم برای خودم هدیه و سورپرایزی تدارک میبینم ! اما امسال یه کم با سالهای دیگه فرق داشت . همسرم که ازم سبقت گرفت و یه روز جلوتر بهم تبریک گفت .شب تولدم هم به خاطر هیجان نتایج انتخابات ،به غیر از چند چرت کوتاه، کل شب با بچه هام بیدار موندم و رکورد تماشای شبکه خبر سیمای جمهوری اسلامی رو شکوندم و حسابی از دیدن جمال و شنیدن تفصیرهای بی نظیر!! آقای عابدینی که انگار حسابی آب و روغن هم قاطی کرده بود فیض بردم.فردا صبح بعد از فروکش کردن هیجان اعلام نتایج اولیه ی انتخابات ، یادم اومد امروز ، روز تولدمه .تصمیم گرفتم یه کار متفاوت با سالهای پیش بکنم . از خونه زدم بیرون و تا محله ی قدیمی ،جایی که به دنیا اومده بودم و یه دریا خاطره ازش داشتم ،قدم زدم. از میدان شهدا که رد می شدم یاد روزی افتادم که در روزهای پر التهاب پیش از انقلاب وقتی دیدم خواهر و برادرام برای تظاهرات از خونه رفتن و منو با خودشون نبردن ،یواشکی از خونه زدم بیرون و خودمو تا اینجا رسونده بودم . ایستادم و به میدون خیره شدم ،سربازها با تفنگهایی که به جای گلوله بر لوله هاشون گل های قرمز جا خوش کرده بود، برای مردم دست تکان می دادند . همهمه ای بود و من خوشحال که بلاخره تونستم .....

از میدون پیچیدم تو خیابون شاه عباس همینطور که تو پیاده رو قدم میزدم و به دور و برم نگاه می کردم ،ازمقابل مسجد ی رد شدم که با وجود تغییرات زیاد ، درخت قدیمی سر درش نذاشت بی تفاوت از کنارش بگذرم . یادم اومد آخرین تابستون پیش از انقلاب ،پاپا فوت شده بود و اهل خانه همه درگیر بودن. اما همگی تلاش میکردن تا منو یه جوری سرگرم کنند ،در این مسجد کلاس قرآن برام نام نویسی کردن.یادمه از روز اول از آخوند جوونی که درس قرآن می داد خوشم نمیومد . بااینکه از حرفاش چیز زیادی سر در نمی آوردم ،اما میفهمیدم که این بابا یه حرفهایی جز یادگیری قرآن میزنه و سعی در تبلیغ ایده و عقیده ایی داره. من اما گریز پا بودم و به حرف دلم می دویدم ، جایی که به دلم نمینشست قرار نمی گرفتم . یادمه از این بابا هیچ نیاموختم . جلوتر چشمم خورد به نانوایی سنگکی شاطر فرج ،مغازه به جز دیوار هاش که کاشی شده بودن، هیچ تغییری نکرده بود. ایستادم جلوی نرده های بسته ی مغازه ،انگار سوار ماشین زمان شده بودم ،درست مثل قدیما که برای خریدن نون میومدم و تو صف نون به رقص پای شاطر موقع پهن کردن خمیر و گذاشتن نان به تنورسرخ پر از سنگریزه های داغ خیره می شدم، به داخل مغازه و تنور خاموشش خیره شدم . چند دقیقه ای زمان و مکان پشت سرم پنهان شد . کنار نونوایی یه آب انبار قدیمی بود . یه نگاهی به درون آب انبار انداختم .اینجا چیز زیادی رو به خاطرم نمی آورد.اون موقع ها هم درش بسته بود و استفاده ای ازش نمی شد . بلافاصله بعد آب انبار پیچیدم تو کوچه . کوچه ی دکتر سنگ ، کوچه ای که به خیابون فرح آباد وصل میشد . پامو که گذاشتم تو کوچه چشمم خورد به خونه ی مظلومی ها که اعیان ترین و بزرگترین خونه ی اون محله بود . به جاش یه آپارتمان ساخته بودن . تو کوچه ی کناریش، خونه ی خانم حافظی معلم کلاس دومم بود .اون خونه همونجور دست نخورده باقی مونده بود . یاد شبی افتادم که خانم حافظی برای یه کار اداری اومده بود خونه ی ما تا از پدرم کمک بگیره . زمستون بود و همه زیر کرسی نشسته بودیم . خیلی تلاش میکردم که جلوی معلمم سوتی ندم و مودب باشم ،اما وقتی حرف و صحبت بزرگترها خیلی طولانی شد پاهای من هم زیر کرسی کم کم گرم و گرمتر شد و خواب به چشمهام دوید ! یه وقت از صدای بقیه به هوش اومدم که می گفتن " معلمت اینجاست تو خوابیدی ؟ " شرمنده و خجل از جا پریدم . تو کوچه ی آهسته پیش می اومدم و با دقت به اطراف نگاه می کردم و سعی می کردم به یاد بیارم که این ساختمونهای جدید جای خونه ی کدوم همسایه های قدیمی بنا شده اند.دست چپ چشمم به خونه ی دوطبقه ی قدیمی افتاد که نبش کوچه ی بن بستی بود . کل کوچه و خونه هاش کاملا دست نخورده باقی مونده بودن. خونه ی قدیمی ظاهرا به یه کارگاه سفالگری تبدیل شده بود .از لای در نگاهی به داخل منزل انداختم ،از صاحبای این خونه فقط یادمه که دخترشون خیلی قد بلند بود و پر شر و شور .خاطره ی خاصی، جز نمای بیرونی منزل ، از اینجا نداشتم .ته کوچه دو تا در قدیمی تنگ هم ایستاده بودن . از سلامت درها و آیفون منزل معلوم بود هنوز کسانی تو این خونه ها زندگی می کنند .تو یکی از اون خونه ها خونواده ای زندگی می کرد که دخترشون چند سالی از من کوچکتر بود ، گاهی میومدم اینجا و تو حیاطشون با سه چرخه ی خوشگلش بازی می کردیم. دختر اسمش مژگان بود . وای که من چقدر این اسم رو دوست داشتم و چقدر دلم می خواست اسمم مژگان بود . یه لحظه دستم رفت روی زنگ در خونه و دلم خواست یه نگاهی به حیاط بزرگ و پر درختش بندازم ، اما یه دفعه با خودم فکر کردم بهتره خاطره ی اون حیاط و دوچرخه بازی ها که تو ذهنم زنده و تازه بودن خراب نکنم . پیش از اینکه این خونه به یه آپارتمان یا مرکز خرید تبدیل بشه ،حتما یه روز دوباره به اینجا سر خواهم زد . برگشتم تو کوچه ی اصلی، وسطای کوچه چشمم خورد به یه پارکینگ بزرگ ،ایستادم و به دقت سر و ته کوچه رو ورنداز کردم ، از مغازه دار رو به رو پرسیدم، اینجا خونه ی دکتر سنگ نبود ؟ با تعجب نگاهی کرد و گفت نمی دونم ! دکتر سنگ کیه ؟ گفتم آقا این کوچه اسمش کوچه ی سنگ بود، اینجا هم خونه ی دکتر بود. اما طرف ابدا کسی و کوچه ای رو به این نام نمی شناخت ، حس اصحاب کهف رو داشتم . مطمئن بودم جایی که پارکینگ شده خونه ی دکتر بوده .در پشتی خونه که خونه ی سرایدار بود به این کوچه باز می شد ، دری چوبی نسبتا کوچیکی بود ! من از این در و این خونه خاطره های زیادی داشتم . با بچه های سرایدار همبازی بودیم و از اونجایی که دکتر و خانمش پیر بودن وبیشتراوقات تهران زندگی می کردن، ما به راحتی تو اون خونه و حیاطش جولان می دادیم . یادمه همیشه میرفتیم با تلفن اتاق دکترزنگ میزدیم به شماره های ناشناس و تو گوشی فوت می کردیم .دیوار پشتی خونه ی دکتر به مدرسه ی حافظ ، مدرسه ی دوران بچه گی های خواهرانم ، وصل می شد . . همیشه نردبون میذاشتیم و می پریدیم اون طرف توحیاط مدرسه و بازی می کردیم . یادمه تو کلاسها میز معلم ها و دفتر حضور غیاب و نمرات شاگردها هنوز باقی مونده بود . بعد ها خیلی افسوس خوردم که چرا اون دفترهارو به یادگار برنداشتم . چند قدم جلوتررسیدم به قهوه خونه ای که درست رو به روی کوچه ی ما بود .خاطره ای که از این قهوه خونه تو ذهنمه یه در شیشه ای که همیشه تار از دود و دم بود .هیچوقت از اونجا خوشم نمیو مد . اما خونه ی بالای قهوه خونه برام خیلی معنا داشت . خونه ای با تراس بزرگ ،ایستادم و به خونه و دیوارهای تقریبا مخروبه اش خیره شدم. اینجا یه خونواده ی تهرانی چند سالی زندگی می کردن .دو تا پسر داشتن، شاهرخ و اون یکی بزرگتره یادم نیست اسمش چی بود و یه دختر بچه ی یکی دو ساله به اسم شبنم .اولین باری که شاهرخ رو دیدم رو تراس خونه شون بود . به چشمم خیلی خوشگل اومد تو همون عالم بچه گی خیلی ازش خوشم اومده بود. همیشه وقتی میومد تو کوچه ی ما بازی کنه منم به یه بهانه ای میومدم تو کوچه ...... اولین تجربه ی دوست داشتن جنس مخالف . حالا که اینجا ایستادم و به در و پنجره و تراس رو به کوچه ی اونها نگاه میکنم با خودم فکر میکنم الان اون خونواده کجان و چه می کنند ؟یه نگاهی به انتهای کوچه که به خیابون فرح آباد می ریخت میندازم ، و یاد بقالی آقای گلمایی می افتم که هر وقت ما کاسه ی ماست به دست می خواستیم از جلوی چشماش یه جوری یواشکی در بریم وخودمون رو به بقالی عینعلی برسونیم، از دور صدامون میکرد واز ماستای ترشش تو کاسمون میذاشت!! وبعدش ما میموندیم و غرغرای مامان . سر کوچه ایستادم به تماشای کوچه ی باریک و درازی که مدفن خاطره های خوب بچه گی هام بود نگاه کردم .چه بازی هایی که تو همین کوچه ی تنگ و باریک نکردیم ، قایم موشک ، گرگم به هوا ، در حالته ، طناب بازی، خاله بازی و گردو بازی . چه روزهایی بودن اون روزها ، روزهایی که ساعتها به عشق بادبادک بازی با سیریش و کاغذ باطله بادبادکهای کاغذی درست می کردیم. سر کوچه، خونه ی عینعلی گرچه به ظاهر کسی توش زندگی نمی کرد اما سالم باقی مونده بود . رو به روش خونه ی مادر رباب، پیرزن مو وز وزی که با دخترش تنها بود. پیرزن پر حرفی که رفت و آمد کل اهالی کوچه تحت کنترل ایشون بود. اما با تمام این تفاصیل منفورکسی نبود . جلوتر که اومدم دست راست در چوبی خونه ی شجری ها دیده می شد ، مذهبی ترین اهالی کوچه که مراسم روزه خونی هاشون سالی چند بار موجب تفریح و لذت و سرگرمی ما بچه ها بود ، در نیمه باز بود. از لای در نگاهی به دور تا دور خونه انداختم تمام اتاق ها تقریبا مخروبه و نیمه ویران بود. .دلم از اون همه خرابی گرفت. یادم اومد من و سوزان و سونیا شبهای روزه با چادرهای گل منگلی تو حیاط مینشستیم و هی تند و تند به امیر، پسر صاحبخانه که مسئولیت پذیرایی قسمت زنانه به دوشش بود ،می گفتیم برامون چای شیرین بیاره ، امیر هم نامردی نمی کرد و تند و تند چای و سوخاری مهمونمون می کرد . آخ که صدای تکون دادن قاشق های نقره تو استکانهای کمر باریک چه حال و هوایی داشت . در روبرو درب منزل مهدی پورهای سرمایه دار و پر فیس و افاده بود .اون موقع ها تنها بنز سوار کوچه و محله ی ما اینها بودن .آریا پسرشون معلم موسیقی داشت و خلاصه خیلی با بقیه ی اهالی فرق داشتن . البته دوستی و رفاقت بچه ها فارق از این تفاوتها بود . حالا اما به جای خونه ی اونها اپارتمان نسبتا خوبی ساخته شده بود . انتهای کوچه پیش از اینکه به چپ بپیچم یه لحظه ایستادم، چشمهام و بستم و اون روزها و" در" منزلی که دریکی از اتاقهاش به دنیا پا گذاشته بودم رو به صفحه ذهن کشیدم و از خدا خواستم که همه چیز مثل قدیما مونده باشه . چشمهام و باز کردم دیدم از چراغ برق چوبی سر پیچ کوچه خبری نیست . پیچیدم به چپ ....... با یه نگاه حس کردم همه ی راه رو اشتباه اومدم . ته کوچه جایی که خونه ی ما بود، نه دری مونده بود و نه پیکری !جلو رفتم خونه ما و آقا ی وصله چی ، که همیشه چندتا گربه با اسمهای قشنگ تو حیاط و ایوان و اتاقهاش جولان میدادند و از گشاده دستی این همسایه ی مهربون نهایت لذت رو میبردند و خونه ی کریمی ها که تقریبا پشت خونه ی ما بود و به خیابون فرح آباد باز میشد، همه با هم تبدیل شده بودند به یک پارکینگ بزرگ . ایستادم به تماشا و تلاش کردم لااقل حدود و ثغور منزل قدیمی مون رو به ذهن بیارم . خونه ای دو طبقه با نرده های ضربدری روی ایوان . درخت تبریزی وسط حیاط و حوضی که پاپا تو گرمای تابستون می رفت توش و تنی به آب میزد و من از دیدن بدن سفید و بلورینش لذت میبردم . ایوان خونه که جمعه ها پاپا همه رو به ردیف مینشوند روش و ناخن های همه مون رو از ته ته می چید. پله های پای ایوان که پاپا چند هفته قبل فوتش وقتی کت و شلوار یشمیش روبرای اولین بار به تن کرده بود ودر حالیکه مامان طبق معمول تا دم در شوهرش رو بدرقه می کرد و لباسش رو مرتب، همراهیش می کرد، زمین خورد و رد کفشش تا روزی که ما تو اون خونه بودیم رو پله ها باقی مونده بود. همیشه دلم از دیدن اون رد سیاه بر پله ها ریش ریش میشد . سرم رو بالا گرفتم و تو خیالم ایوان طبقه بالا رو به تصویر کشیدم . نرده های ضربدری که دختر کوچولوی لوس خونواده روش مینشست و به درخواست بقیه آهنگهای گوگوش و رامش می خوند. اونها هم هی تعریف و آفرین و باریکلا نثارش می کردن و آهنگ بعدی رو ازش می خواستن . اون روزها وقتی رو نرده ها مینشستم و آواز می خوندم ، خودم رو خواننده ی به نامی می دیدم که طرفدارام برام سرو دست میشکنند .یاد بعد از ظهرهای پنج شنبه افتادم که با پاپا بعد نهار سریال" آریون ساید" میدیدیم و پاپا همیشه وسط سریال خوابش میبرد و من همیشه گوشم رو میذاشتم رو شکمش و تا وقتی مطمئن نمی شدم که نفس میکشه خیالم راحت نمی شد .دلم تنگه خونه مون با اون تاقچه های پشت به پشتش که پر بود از عکسهای شاه و فرح و ولیعهد و رضا شاه شد . عکسهایی که در قابهای بزرگ و کوچیک جا خوش کرده بودن . من اما از بین این عکسها از عکس شاه و فرح وقتی ولیعهد رو بار دار بود خوشم میومد . با خودم فکر کردم سالها من و خونواده ام با تصویر اینها به خواب رفتیم و با دیدن تصویر اینها چشم گشودیم ، چطور می تونیم این آدمها رو فراموش کنیم . از جایی که ایستاده بودم مناره ی سبز مسجد ابوالفضل ، مسجدی که پدرم رو به یادم می آورد می تونستم ببینم .آنقدر غرق در افکارم بودم که اصلا متوجه خانمی که تو پارکینگ سویچ به دست کنار ماشینش ایستاده بود و به من که به روبرو خیره شده بودم با تعجب نگاه می کرد، نشدم .از دنیای گذشته زدم بیرون و تصمیم به برگشت گرفتم . تو کوچه چشمم به دو تا آپارتمان افتاد یکی درست به جای خونه ی حمیده خانم و آن دیگری به جای منزل معصوم خانم خیاط سابقه دار شهر قد علم کرده بودند ، اما هیچکدوم لطف و صفای اون خونه های قدیمی و با صفا رو نداشتن همینطور که به اونها نگاه می کردم یاد آقا وصاف که همیشه عصرها صندلی میذاشت جلوی در خونه و آروم و بی صدا بیرون رو نگاه می کرد ،یاد علاءالدین پسرنازنین حمیده خانم افتادم که تو همون اوائل جنگ شهید شد و داغش نه تنها به دل مادرش بلکه به دل همه ی همسایه ها موند ،افتادم . با خودم فکر کردم چه روزهایی بود و چه آدمهایی !! به دور و برم نگاه کردم یاد کسانی افتادم که دیگه نیستن اما خاطره های خوب و شیرینشون هرگز از دل و جانم بیرون نخواهد شد ، آوای خوش اذان به گوشم طنین انداخت . ایستادم و در روز میلادم همه ی آدمهایی رو که روزی در آن کوچه ی بن بست میزیستند به فاتحه ای از دل و جان میهمان کردم.

روحشون شااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 12:11 توسط No name |

برچسب: نویسنده: پارسا میرزاپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 1:33

صفحه بندی