خرید بک لینک
مادر ای مادر خوب دست پردرد تو را میبوسم .......

این جمله و چند جمله ی دیگه از نامه ی" احمد خرم آبادی "به مادرش همیشه تو خاطر من ثبت شده مثل ابیاتی از حیدر بابای شهریار و چند بیت از مولانا و شاملو ، بخشهایی ازکاست شهر قصه گاه و بیگاه بی آنکه اراده یی در یاد آوریشون داشته باشم بر زبانم رانده میشن به لطف داشتن خواهر برادرهای اهل کتاب من هم از 10 . 11 سالگی جای خوندن کتانهای مناسب سن و سالم ، به کتابها و نوارهاشون ناخنک میزدم و بار ها و بارها میخوندم و میشنیدم .
نامه ی احمد خرم آبادی که قبل اعدامش به مادرش نوشته بود و با صدای یکی از یارانش روی نوار کاست ضبط شده بود،
از جمله مطالبی بود که تقریبا از بس گوش داده بودم از بر بودم . همیشه افسوس میخوردم که چرا این نوار از بین رفت و خراب شد امروزوقتی زیر دوش با خودم زمزمه میکردم " مادر ای مادر خوب .... " به خودم گفتم چرا این جمله رو تو گوگل سرچ نکنم ؟
چند بخش این نامه که محبوبه منه و به گمانم حالا بعد گذشت این همه سال خیلی .........!!!!!!!!

مادر محبوب!
سلام
دست پردرد تو را میبوسم.

برادرانام خوباند؟

راستی مادر جان!
رفیقان عزیزی که زمن میپرسند
لطف کن
عرض سلامام برسان.

پدرم!
آه مادر دیشب
خواب دیدم پدرم بیمار است
روی مهتابی مشرف به حیاط
خفته در بستری و تبدار است
روی آن مهتابی................

باری ای مادر محبوب
پس از عرض سلام
و از این طول کلام
مطلبی با تو مرا در کار است
مادر از تو گلهام بسیار است
مطلب این است که دیروز نگهبان
در سلول مرا باز نمود
و زپایام به عطوفت
غل و زنجیر گشود
و مرا برد به زندان
به اتاقی که در آن دژخیم است
هان
نگوئی مادر
که مرا ذرهای از این سگ زنجیری زندان بیم است
باری
...........
آخرالامر چنین گفت:
"بسی خوشبختام و به خوشبختی خود می بالام
که شما را زعنایات ملوکانه دهم آگاهی
نامهی مادرتان از شرف عرض گذشت
آریامهر عنایت کردند و شما را به ساواک آوردند
بعد از این پست مهمی به شما بسپارند
شاید از حال به مافوق منات بگمارند
لطفاً این نامه به توشیح مزین سازید
و خود آماده نمائید که
در انجمن آتی ارباب جرائد
به تعریف و به توصیف رموزی که از آن گشته پدیدار
زماهیت این ملت بیدار
سخن رانده و هر بار
به این جمله تکیه نموده
و جان سخن این جاست
......................
پس ای مادر محبوب
به من گوش خبردار
چو زآن مردک دژخیم
شروطی که گذرنامهی ننگین حیات است
شنیدم
به خشم آمده فریاد کشیدم
که:
"دیگر خفه باش احمق بدبخت
تو آن قدر خرفتی که ندانی
که سراپای من و خلق
زنفرت شده آکنده از این شاه و از این تاج و از این تخت
تو گوساله ز تفالهی مدفوع همین خلق کنی تغذیه و باز کنی فخر؟
که من سیرم اگر خلق گرسنه است؟
به من چه؟
تو بیچاره هنوزی که هنوز است ندانی
که مراد از تز انسانی و شالودهی آن چیست
این فلسفهی ددمنشی درخور و شایستهی آن نیست
تو بیشرم
و آنان که در این فلسفه همفکر تو هستند
به ظاهر همه انسان
ولی از عالم انسانی و اندیشه بدورید
شما را همگی چشم و زبان هست
ولی لال و کورید
شما روبهههکان گرد سگی جمع شدهاستید
و صبح و شبی همچو خدایاش بپرستید
او هم به گمان است که بود شیر
و این کشور ویرانه
بود جنگل و خود نیز
خداوند وحوش است
پس ای بیشرف پست
گمانات اگر این است
که ما هم چو شمائیم
که بر ملت خود پشت نمائیم
بدان فکر تباهید
که از مغز علیل تو و آن شاه توانات
تراویده و در ایدهی ما نیست
و در مذهب ما
شاه خدا نیست
تو گفتی که مهندس شدهام؟
پشت به مردم بکنم؟
پست بگیرم؟
و من این زندگی ددمنشی را بپذیرم؟
برای چه؟ که یک بار نمیرم
ای ننگ بر این دانش و فرهنگ
تو گفتی
که من این ملت محروم فراموش کنم؟
پول
هر آن قدر که میبایدم از شاه بگیرم؟
و من از ملت خود
فاصلهای دورتر از ماه بگیرم؟
برای چه؟ که یک بار نمیرم؟
نه!
این دانه و این دام تو بردار
و در رهگذر روبهکی خام
که ترسیدهتر از خویش نیابیش فرودآر
و بدانم که چه سان زندگی مرد محناست
و ای مردک دژخیم
تو و شاه بدانید
من آنام که نه یک بار
ولو آن که دو صد بار
به هر مرگ فجعیی که بخواهید بمیرم
و من این زندگی ددمنشی را نپذیرم
چون که فرزند ستم دیدهی خلقام
و چو شاگرد به آموختهی مکتب استاد میهن
روزبهی گرد و سترگام
و فراموش نشود
هیچ گه این خطبهی آن مرد بزرگام
که به ارباب شما گفت:
"نمیرم و نمیرند
کسانی که ره خلق بگیرند."
پس
از مرگ چه باک است؟
این که سراپای وجودم
همه لبریز از این ایدهی انسانی پاک است
ولی
زندگی ای مردک دژخیم
محناست و زیباست
ولی کی؟
در آن وقت که این خلق از این آب و از این خاک
به اندازهی هم بهره بگیرند
نه این طور که گوئی
که من سیرم و بگذار که این خلق
به بیچارهگی و گرسنهگی پاک بمیرند."

ای مادر محبوب
تقاضای تو از شاه جنایتگر سفاک
به آن روبه ترسوی دمی داد
که چونان
ره نامردی و رذلی و حیوان صفتی پیش کشاند
و مرا نیز بخواند
که به آن جمع بپیوندم و چونان
ره ددخومنشان پیش بگیرم
تو فقط از نظر عاطفهی مادریات نامه نوشتی
مگر فکر نکردی که در این مرحله از گردش تاریخ
آن کس که به فرمان ملوکانه زرگبار مسلسل برهد
زنده به گور است؟
بدان
احمدت این ننگ ابد را نپذیرد
و مادر به تو سوگند
که مردانه بمیرد
و مادر
اگر این جسم نحیفام
چو غربال شود زآتش رگبار مسلسل
هیچ مخور غم
چون جوانان برومند این ملک
همه احمد و فرزند تو هستند
روزی از این مردک نامرد
از این هرزهی ولگرد
از این خائن جاسوس
از این شاه جنایتگر سفاک
بگیرند
بهای همه خونهای جوانان وطن را

پ.ن. از بهترین ویژگیهای فیس بوک یادآوری پست های سابق است . امروز این مطلب که سالها پیش در فیس بوک به اشتراک گذاشته بودم رو دیدم .

برچسب: نویسنده: پارسا میرزاپور تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 4:18

صفحه بندی